حاجى زين العابدين مراغه اى
91
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
خود گفتم : « شخص بايد صاحب عزم باشد . هرچند كه از اينان براى اين درد وطن درمانى نخواهد شد ، اما باز ديدن بهتر است كه اقلا گفتنىها را گفته دل پردرد خود را تا يك درجه متسلى سازم . » به مشهدى حسن گفتم : « برويم به دستگاه وزارت خارجيه ؟ » گفت : « چه عيب دارد ؟ » رسيديم به در خانهء وزير خارجه . ديدم دم در چند تن فراش و يك نفر قزاق روس ايستادهاند . از فراشان ميرزا كاظم بيگ را سراغ گرفتم . نشان دادند . مرد خوشسيمايى به نظرم آمد . سلام كرده رقعهء حاجى خان را دادم . خواند و به كمال مهربانى پرسيد : « تعرف عربى ؟ » گفتم : « نعم ! » جاى نشان داده به عربى گفت : « بفرماييد . » نشستيم . چاى خواست ، آوردند ، خورديم . پس از آن خود برخاسته بيرون رفت و به اندك فاصلهاى برگشت و گفت كه « كمى صبر نماييد ! نايب اول سفارت روس نزد وزير است ، خلوت كردهاند . » من به اندكى تأمل دريافتم كه از داده شدن فلان امتياز به انگلستان ، سفارت روس به تشويش افتاده صحبت و خلوت براى همان مطلب است كه يا آن را برهم بزنند يا اينكه خود نيز مانند آن امتياز ديگرى تحصيل نمايند . از قضا ، بعد معلوم شد كه آنطور هم بوده است . پس از يك ساعت ، ميرزا كاظم بيگ دوباره رفت . در مراجعت با يكى از پيشخدمتان وزير همراه آمده سپارش مرا كرد كه به خدمت وزير خواهد رسيد . از چندين اتاق گذشته جايى ايستاد و پرده را برداشت . داخل اتاق شدم . ديدم وزير در سرپا اين طرف آن طرف مىرود . سلام و تعظيم كردم . فرمود : « چه خبر است ؟ » من همان مقدمه را ، كه در ورود به حضور وزير داخله ترتيب داده بودم ، در اينجا هم به خرج داده اذن جلوس خواستم . پرسيد : « تو از مصرى ؟ » عرض كردم : « بلى ! » - فهميدم كه ميرزا كاظم بيگ معرفى كرده . گفت : « رعيت كدام دولتى ؟ » گفتم : « رعيت ايران . »